X
دنیای من و آرنیکا
43
تاريخ : دوشنبه 12 / 3 / 1393 | نویسنده : زیبا

سلام!!! تعجببعد از حدود 10ماه غیبت دوباره اومدم سراغ وبلاگ آرنیکای خوشگلم.نمیتونم نبودنم تو این مدت رو توجیح کنم فقط امیدوارم از این ببعد زود به زود برسم و بیام آپ کنمزبان.مخصوصا که ارنیکا حسابی بزرگ شده و شیرین عسل...محبت

اونقدر نبودم که نمیدونم چی بگم و از کجا بگم.تو این مدت آرنیکا 18 ماهگی رو پشت سر گذاشت و آخرین واکسن رو هم زد و خلاص شد فعلا .در ضمن تقریبا از 22 ماهگی دیگه پوشک نمیشه البته یه مدت طول کشید تا رو روال بیفتهچشمک

و از اون مهمتر دخترک ما 21 فروردین 93 دوساله شد و یه جشن تولد خانوادگی براش گرفتیم که خیلی بهش خوش گذشت.جشن

و همچنین با شروع سال 93 آرنیکا مهدکودکی شدهزیبا.خیلی هم مهد و مربیش رو دوست داره.شاید به نظر خیلی ها شروع مهد از سن دو سال زود باشه ولی برای ما این بهترین تصمیم بود.از چند جهت:اولا ارنیکا کلا بچه اجتماعی و شیطونیه و تو خونه واقعا حوصلش سر میرفت.دوما روحیه خود من به خاطر خونه نشینی وفقط بچه داری شدیدا پایین اومده بود و الان میتونم برم سرکار وکلا اینکه الان زندگیه ما روال نرمالتری پیدا کردهقوی.تازه با اینکه ارنیکا معمولا هرروز 9تا3 مهدکودکه بازم انرژیش بی پایانه و شبا از 12 زودتر نمیخوابه(قبلا که 2میخوابید)کچل

آرنیکا هرروز شیرین زبونتر میشهمحبت.الان چند ماهه که جمله میگه و میشه گفت از دوسالگیش دیگه اکثر ضمیرها و فعلها و زمانهارو هم درست میگه.هدفم اینه که بیشتر وقت بزاریم و شیرین زبونی هاشو ثبت کنم.فرشته

آرنیکا بعضی کلماتی که براش تلفظشون سخته خودش با یه مدل خاصی میگه مثلا:

منانه:مهدکودک

آمنانه:آماده

آبداده:آبنبات

دیوه نونه:دیوونه

اوفلاله:گوشوارهخندونک

به مرور عکساشو میزارم:

آرنیکا و 7سین 93:

2-آرنیکا و مرغ مینای خاله

3-آرنیکا بسکه دستاش از لابه لای کمربندش درمیاره بسته بندیش کردیم

4-آرنیکا در ویلای دوستان نوروز93

5-آرنیکا در شمال با کیف و کلاهی که کادو گرفته

6-آرنیکا ودریای سرد بهاری

7-تولد دوسالگی

خب دیگه بقیه عکسا باشه واسه دفعه بعد.




بازدید : 323 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : دوشنبه 28 / 5 / 1392 | نویسنده : زیبا

اول سلام به همه دوستای مهربونی که من و آرنیکا لطف داشتند...میدونم غیبتم طولانی شده شرمنده...

آرنیکای نازم روز به روز بزرگتر میشه و من اینو هر روز حس میکنم...این مدت سرمون شلوغ بود...البته نمیخوام آپ نکردنمو توجیه کنم ولی خب چه میشه کرد...گاهی واقعا با وجود شیطنتهای آرنیکا حس نوشتن ندارم...

 

نمیخوام غر بزنم ولی واقعا بچه داری اونم از نوع شیطونش سخته...حس میکنم دیگه اصلا مال خودم نیستم و شخصیت من الان فقط مامان آرنیکاست.ولی خداروشکر که یه دختر سالم و دوست داشتنی دارم.این روزا همش خسته ام.گاهی صبرم رو از دست میدم و بدجوری سر آرنیکا داد میکشم و دعواش میکنم و البته بعدش هم یجورایی پشیمون میشم چون هنوز خیلی کوشولوئه...

 

دیروز 16 ماه آرنیکا تموم شد و 19 مرداد هم ششمین سالگرد ازدواج من و بابا بود البته با حضور خانم خانما...

تو این مدت 2بار دیگه رفتیم شمال یکبار 3 روزه با 2تا از دوستامون و یکبار همین چند روز پیش برگشتیم که 2 هفته ای شمال بودیم و خیلی عالی بود....هوا برعکس تهران که وحشتناک گرم بود بارونی و بهاری بود و خواب آرنیکا اونجا حسابی مرتب شده بود و در نتیجه من و آرنیکا و مامانی و دایی بهداد 2هفته موندیم اونجا و حالشو بردیم.

 

دیگه از کارایی که کردیم تعمیرات خونه بود.کابینتهارو عوض کردیم و کف خونه رو هم پارکت کردیم که 10 روز طول کشید و این مدت خونه مامانی بودیم و پوست من کنده شد بسکه آرنیکا همه چیزو به هم میریخت و خونشون رو با خاک یکسان کرد ولی در عوض خونمون کلی خوشگل شد خداروشکر.

 

دیگه اینکه بله برون دایی هم انجام شده و مهرماه هم عقد کنون و عروسیشونه و ارنیکا داره زن دایی دار میشه و ما هم فعلا باید بیفتیم دنبال کارای عروسی و خرید و بقیه مسائل...

 

لغاتی که تو این مدت آرنیکا میگه:

 

اول اینکه بهش میگیم اسمت چیه میگه آنا!!!!! عاشق آنا گفتنشممممم

 به فیلمهایی که ازت تو موبایل داریم میگی اِنه!! حالا چرا این اسمو روش گذاشتی خدا عالمه...یکسره هم میای میگی اِنه(خودشیفته)

مایی:مامانی

باباجِ:باباجون

بیداد:بهداد

اوو:الو

یایا:خیار

ابس:اسب

آنم:خانم

نا:لاک

بدا بدا:بیسکوییت

بیدوبیدو:بیتکوپ بیتکوپ

نو:نون

بایی:بازی

پو:توپ

پته:پسته

اوپ:سوپ

با:بالش-بالا

پیس:اسپری

آبی:آب بازی

 

کلا هر کلمه جدیدی که میشنوی رو با همون زبون شیرین خودت تکرار میکنی عشقم ولی همه رو یادم نمیاد.

 

اینم چندتا عکس نه چندان جدید:

 آرنیکا و اولین لاک زدن

آرنیکا دندونات کو...

آرنیکا و استخر توپش که بندرت توش میمونه متاسفانه

 

آرنیکا عاشق مداد و خودکار

آرنیکا و 3 چرخه محبوبش

 




بازدید : 396 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : دوشنبه 20 / 3 / 1392 | نویسنده : زیبا

خوشگلکم سلام........

اولا نمیدونم چرا قالب وبلاگت پریده!!!!!!!!!!نگران حالا شاید این بانی خیر بشه و سر فرصت یه قالب جدید و بهتر بزارم...

دوما که مثل همیشه عاشقتمهااااااااااااااااااماچ

دیروز بعد از حدود یکهفته از شمال برگشتیم.هفته پیش تعطیلات خرداد بود و من و تو هم با مامانی و بابایی رفتیم شمال و روز بعدش هم بابا و دایی بهداد اومدند و روز بعدترشم هم مامان فروغ و اون یکی بابایی و عمو نوید هم اومدند پیشموننیشخندخلاصه حسابی دوروبرت شلوغ بود و بهت خوش میگذشت.3 چرخه ای رو هم که یکماهه پیش برات خریدیم رو بردیم و روز چند بار با بابا و دایی و عمو میرفتی سچرخه سواری.خیلی 3چرخت رو دوست داری خداروشکر.فقط تو شمال یه جا عین 3 چرخت دیدیم قیمت زده 217 تومن ولی ما از تهران برات 255 خریده بودیم وکلی حرصمون گرفتقهر

دختر نازم روز به روز داری بزرگتر میشی و هرروز کارای شیرین و جدید انجام میدی و حسابی منو بابا رو ذوق زده میکنی...حیف که وقتی میام برات بنویسم نصفشو یادم میره...تا ما با تلفن حرف میزنیم دستت رو میزاری رو گوشت و میگی اَییبه من زنگ بزن...واسه هرکی بگیم بوس میفرستی اونم از نوع صدادارش...تا نی نی میبین ذوق میکنی و میخوای با همه نی نی ها دست بدی ولی بیشترشون بی ذوقند و فقط چپ چپ نگات میکنند!!!عاشق نای نایی.صبحها که بیدار میشی کنترل تی وی رو میدی به من و میگی نانای یعنی برات آهنگ روشن کنم.تا سوار ماشین میشیم میگی نانای تا ضبطو روشن کنم و اینقدر دوست داری که تا یک آهنگ تموم میشه امون نمیدی آهنگ بعدی شروع بشه و داد میزنی نانای.موبایل هرکسی رو هم ببینی بازم میگی نانای.خلاصه عشق رقصی عسیسممژه

کلمه های جدیدت:

اَن : انگورنیشخند

اُتا : افتاد

آب بیدی:آب بده

ما:ماست

اَیی:اَلو

خ: نخ دندونقهقهه(عاشق نخ دندونی و هر وقت میخوام استفاده کنم باید به تو هم بدم وکلی هم حرفه ای شدی...حیف که ازت عکس نگرفتم)

یا: خیار(عاشق خیار و گوجه سبزی و دوست داری بگیری دستت و خودت گاز بزنی)

پخ پخ:اسپری تمیز کننده!!!!!!!!!!!!!!تعجب

تاتا عبیدی: تاب تاب عباسی

هیش:شیشه شیر

جایی:جارو

بَ :بغل(کف دستات رو هم خیلی خوشگل میگیری بغل هم که یعنی بغلت کنم) مثل این عکس:

آرنیکا در ساحل:

به زور نگهت داشتم یه عکس هم باهم بگیریم:

 

دخترم حسابی مستقل شده:

اینم 3 چرخت تنها چون یادمون رفته وقتی سوارشی ازت عکس بگیریمآخ




بازدید : 507 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : سه شنبه 31 / 2 / 1392 | نویسنده : زیبا

سلام دخمل نازمممممممممماچ

خوشگلم بلاخره روز ٢٩ خرداد در سن ١٣ ماه ٨ روزگینیشخند رسما شروع کرد به راه رفتن اونم تو خونه مامانی ایناااا...با سرعت نور و همراه با نای نای...خیلی هم یکدفعه شجاع شدی گلم و تا نیفتی دستت رو به هیچ جا نمیگیری عسیسممممممبغل

چتری هات رو هم خودم در یک اقدام ضربتی کوتاه کردم و به حرفای بابا هم هیچ توجهی نکردمگاوچران دیگه موهات نمیاد تو چشمای خوشگلت...

دخترم کاش زودتز اوضاع خوابت بهتر بشه والا من به شهادت میرسمافسوس فکرکن دیشب ساعت ١٠ خوابیدی مثلا ولی تا ساعت ١ هر یکربع بیدار شدی و گریه کردی...از ساعت ١ تا صبح هم هر یکساعت بیدار شدی و من کلا دیشب ٢ ساعت بشتر نخوابیدم...یعنی مغزم داره میاد تو دهنمچشم

در راستای راه رفتنت دیروز حداقل ٥٠ بار رفتی سراغ آینه و شمعدون و اینقدر گرفتمت که شب دستام به شدت میدردید و در نتیجه امروز جمعشون کردم و خلاصاوه

این چندتا عکس هم نمونه شیرین کاریات تو آشپزخونه و کمک به مامان:




بازدید : 279 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : شنبه 28 / 2 / 1392 | نویسنده : زیبا

سلام ....

عشق من آرنیکای ناز نازی 13 ماهت رو هم تموم کردی و میشه گفت از روزی که یکسالت شده کلی تغییرات کردی!!!عینک اولا که نمیدونم چرا اینقدر اوضاع خوابت به هم ریخته.شبا بیدار میشی و گریه میکنی و بغلت میکنم و همینطور که رو مبل نشستم توی بغلم میخوابی و تا میام بزارمت تو تختت دوباره بیدار میشی و گریه!!!کلافه خلاصه یه مدت پدرمو دراوردی...طوریکه شبا مجبور میشد یه پتو بندازم وسط اتاقت و 2تایی همونجا پیش هم میخوابیدیم که البته کمر من حسابی داغون شد و جامون هم تنگ بود البته خداروشکر یکمی بهتر شدی(دکتر بهت هیدروکسی زین داد و ظاهرا چند شبی که خوردی اثرش بدک نبود)ولی هنوزم مثل سابق نشدی و دوباره مثل نوزادیهات نصفه شبا شیر میخوری متاسفانه!!!افسوس

چند روزی هم تب کردی و با بابا بردیمت پیش دکتر نریمان و گفت اگه بعد حدودا 4 روز تبت قطع شد و بدنت دونه های ریز قرمز زد یه مریضی به اسم روزوئولاست که مهم نیست والا باید بری آزمایش چون ممکنه عفونت داشته باشی که خوشبختانه تبت قطع شد و چندتا دونه خیلی ریز هم رو بدنت دیدیم و ماجرا بخیر گذشت لبخندوالا من همش استرس داشتم که چجوری ازت آزمایش بگیرند و نکنه خدای نکرده عفونت باشه.

اینا مشکلات این مدت بود ولی در عوض دخترم کلی بزرگ شده ...مژه

الان یه 10 روزیه که بدون کمک دستات رو ول میکنی و چند قدمی راه میری(مثل پنگوئن) قربونت برم که میترسی و زود میچسبی به یه جایی...تشویق

موهات هم حسابی بلند شده و میاد تو چشات و بابا هم هی میگه کوتاه نکنیم زشت میشه و از طرفی هم تا گل سر میزنم میکنی و میزاری تو دهنت ...اینجوری هم که همش تو چشاته و اذیت میشی...امان از دست این پدر و دخترررررابله

کارای  و حرفای جدیدت:

میگم آرنیکا جوجو چی میگه: دیک دیککک( پیشی رو هم که از قبل میگفتی میو میو)

دستات رو میزاری رو چشمات و برمیداری و میگی: دایی(یعنی دالی) و میری پشت مبلا قایم میشی و سرت رو میاری بیرون و دالی میکنی...بغل

میگم آرنیکا خرسی کو: با انگشت کوچولوت استیکرای اتاقت رو نشون میدی...قلب

به عمه و عمو میگی عمی....به دایی میگی دایی...به منم که میگی ما ما البته فقط وقتی خیلی باهام کار داشته باشی و جلوی چشمت نباشم...والا که فقط تند تند بال بال میزنی و اِه اِه میکنی...الانم همینطور چون من نشستم پشت لپ تاپ و تو هم دلت میخواد بیای بشینی رو پام و فوضولی کنی ولی من زیر بار نمیرم و تو هم سرت رو میزاری رو زمین و نق میزنی بلااااا ولی من گول نمیخورمچشمک

هروقت هم هر خوردنی یا هرچیز جذابی رو ببینی میگی بَههههههههههههه و چنان به رو میکشی که همه خندشون میگیرهقهقهه

خلاصه که حسابی نفس شدی و بامزه و خوردنی...بعضی روزا هم باهم میریم پارک و تو از دیدن منظره های سبز و خوشگل و بچه ها و کالسکه سواری حسابی لذت میبریماچ

فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد و چندتا از عکسای این مدتت رو میزارم عزیزم:

آرنیکا آماده شده بره پارک:

آرنیکا خودش ماکارونی میخوره به به:

باز آرنیکا لج کرد و نخوابید و اینجوری بیهوش شده!!!

میگم آرنیکا دماغت کو:

آرنیکا به یاد روزای قدیم خوابیده تو نی نی لای لای و تی وی میبینه:

گاهی دختر خوبی میشه و خودش بازی میکنه!!!

گاهی هم شیطون میشه و میره سراغ جاهایی که نباید بره:

اینم یه ژست خوشگل:




بازدید : 369 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : شنبه 7 / 2 / 1392 | نویسنده : زیبا

اینم عکسای خوشگل مامان در آتلیه کاکوش.فقط حیف که یه لبخند هم نزدی بلا.عکس گرفتن ازت خیلی کار سختی بود اما بازم عکسات خوشمل شدند عزیزمممم

 




بازدید : 1335 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : دوشنبه 26 / 1 / 1392 | نویسنده : زیبا

سلام عشقمممممممممم...بلاخره یکسال گذشت و آرنیکای ناز مامان حالا دیگه واسه خودش یه دخمل یکساله شده هورااااا...

4شنبه 21 فروردین آرنیکا جونم یکساله شد و ما شب جمعه براش یه جشن تولد مختصر گرفتیم.آخه دختر گلم دیدم هنوز خیلی کوچیکی و از ماجرا سر در نمیاری واسه همین با بابا تصمیم گرفتیم امسال تولدت رو جمع و جور بگیریم تا هیچ کدوم اذیت نشیم و به امید خدا سال دیگه برات تولد بزرگ با دوستای همسن خودت میگیریم...

روی همدیگه 25 نفر بودیم...خانواده هامون و چندتا از دوستای مامان و بابا...تو هم دختر واقعااااااااا خوبی بودی و اصلا بدقلقی نکردی و خوش اخلاق بودی...کلی هم نای نای میکردی فقط حیف که تو هیچکدوم از عکسات یه لبخند هم نزدی!!!خیلی قصد تولد تم دار نداشتم ولی چندتا تزیین کوچیک با تم کیتی برات در نظر گرفتم.اینم تزیینات مختصر خونه:

و اما از اونجا که سرمون شلوغ بود گیج بازی دراوردیم و یادمون رفت ازت عکس تکی بگیریم و واسه همین مجبورم عکسای سانسور شدت رو اینجا بزارم:

آرنیکا در حال بریدن کیک کیتی (البته کیکت به قشنگی اونچیزی که سفارش دادم نبود!!!)

کادوهات(باتشکر از همه)

و میز شام حاصل دست مامان( ته چین مرغ-موساکا-دلمه فلفل و گوجه-سالاد الویه-سالاد سزار-ژله آکواریم-کرم شکلات و با تشکر از مامان فروغ که پیراشکی پخت)

امروز هم رفتیم واکسن یکسالگست رو زدیم و عشقم اصلا گریه نکرد و به قول بابا آرنولدی بود واسه خودش...خداروشکر...

عکسای آتلیه هم متاسفانه واسه روز تولدت آماده نشد و من کلی حرص خوردم...

چکاپ یکسالگیت هم وزن 11700 و قد 80(دخترم یلیه واسه خودش!!!)




بازدید : 705 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : يکشنبه 18 / 1 / 1392 | نویسنده : زیبا

سلام به دختر عسلمممم...

بلاخره سال ٩١ هم بارشو بست و رفت و ماوارد سال ٩٢ شدیم.از خدا میخوام این سال جدید از همه نظر بهتر از سال گذشته باشه.

امسال اولین سال تحویلی بودکه آرنیکای قشنگم سر سفره ٧سین ما حضور داشت و به عشق اون امسال قشنگترین ٧سین این چند سال رو چیدم.ماچ

اینم آرنیکا و ٧سین:

 

بعد از سال تحویل عیددیدنی رفتیم خونه مامان فروغ و شام هم اونجا بودیم.آرنیکا جونم که جدیدا عاشق بچه ها و نی نی ها شده با دیدن پارمین دختر خاله ٤ ساله باباش ذوق کرده بود و میخواست بره بغلش ولی نمیدونست که اون طفلی زورش نمیرسه بغلش کنهمژه

فردای اونروز یعنی یکم فروردین عازم شمال شدیم.مامانی اینا چند روز زودتر از ما رفته بودند و سال تحویل هم شمال بودند.خداروشکر جاده خیلی شلوغ نبود و آرنیکا هم تقریبا توی راه اذیت نکرد و بیشتر وقت تو صندلیش موندقلب

٢هفته تعطیلات رو کلا شمال(متل قو) بودیم و حسابی استراحت کردیم و روز ١٤ فروردین برگشتیم ولی جاده برگشت یکمی شلوغ بود و آرنیکا هم نمیدونم چرا پدرمونو دراوردکلافه

تو این مدت مامان فروغ اینا و عمو وحید و زن عمو هم پیشمون اومدند و خلاصه حسابی دوربر گل دختر شلوغ بود و نازش خریدار داشت...

آرنیکا در تعطیلات...

دخترم الان چی داری به اپن آشپزخونه میگی؟؟؟!!!

آرنیکا در تعطیلات نوروز هم دست از مطالعه برنمیداره!!!

آرنیکا لب دریا که تموم مدت عید متاسفانه سرد بود و دخمل ما هم سرماخورد...

اینم روز بعد از برگشت از شمال که آرنیکارو فرستادیم خونه مامانی تا بتونم یکمی اوضاع خونه رو روبراه کنم...

واینکه ٤شنبه گل دختر ما یکساله میشه هورااااهورا

و قراره ٥شنبه براش یه تولد کوچیک و خودمونی بگیریم....




بازدید : 797 مرتبه | موضوع :
35
تاريخ : چهارشنبه 30 / 12 / 1391 | نویسنده : زیبا

امروز ٣٠ اسفند ٩١ و آخرین روز این سال دختر گلم...

سال ٩١ واسه من سالی سخت و شیرین بود و بزرگترین اتفاق زندگیم یعنی مادر شدن و تولد آرنیکای عزیزم در این سال رخ داد...

امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی و آرامش و شادی و پول واسه همگی باشه...

آرنیکا جونم با تمام وجودم عاشقتم و از خدا میخوام سالهای سال من و تو و بابا حامد روزهای خوشی رو درکنار هم داشته باشیم و البته این آرزو رو واسه همه خانواده هایی که نی نی گولو ها دارند هم دارم...

سال ٩٢ بر همه مبارکککککککککک...قلب




بازدید : 423 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : شنبه 26 / 12 / 1391 | نویسنده : زیبا

بوی بهار میاد و عید نوروز هورااااااااا

دختر قشنگ مامان الان ١١ ماه و ٥ روزته و فقط ٢٥ روز دیگه تو فصل قشنگ بهار یکساله میشی   باورم نمیشه بلاخره این یک سال سخت و شیرین داره به سر میرسه

خیلی وقته نتونستم بیام و وبلاگت رو آپ کنم   بزار پای بی حوصلگی خودم و شیطنت خودت

اول بگم خیلی جیگر شدی و بانمک   از اوایل ١٠ ماهگی چون منو شدیدا گاز میگرفتی از شیر گرفتمت و الان فقط شیر خشک میخوری ...از اواسط ٩ ماهگی دستت رو میگیری و به میز و بقیه چیزا و سرپا وامیستی و راه میری...این ماه یکدفعه ٤ تا دندونت همزمان نیش زدند و الان ٨تا دندون داری

کلماتی که میگی:

عمی = عمه

ابو= عمو و الو

ایی=دایی

اپو=هاپو

جیس=جیز

انه=خاله

میو=میو(از وقتی مامانی برات میو میو کرد عاشق این کلمه شدی و هرکه بگه میو میخندی)

ماما و بابا هم که معمولا نمیگی مگه چند ساعت مارو ندیده باشی و دلت تنگ شده باشه...

عاشق خونه عمو وحید هستی (همسایه دیوار به دیوارمونند) و تا صدای در خونشون میاد بال بال میزنی که بری دم در و بعد هم میپری بغل زن عموی مهربونت و میری خونشون و عمرا هم نمیخوای برگردی خونهgirl_cray2.gif

٢ شنبه یعنی پس فردا قراره بلاخره ببریمت آتلیه و عکسای خوشمل از خانم خوشگل بگیریم

امسال سال تحویل طرفای ظهره روز ٤ شنبه ٣٠ اسفنده و بعدش هم میریم شمال

تازگی نبردمت دکتر واسه چکاپ ولی میدونم وزنت حدود ١١٢٠٠ و قدت حدود ٧٨ ولی مطمئن نیستم...

واسه امسال تقویم رو میزی با عکسای خوشگل سفارش دادم و میخوام بابا و مامانی ها و بابایی ها رو سورپرایز کنم...

عشقم خوشحالم که روز به روز بزرگتر و خوشگلتر میشی...Heart Smile

در آخر هم چون خیلی وقته عکسات رو نزاشتم چندتاشون رو میزارم:

 

 




بازدید : 376 مرتبه | موضوع :
33
تاريخ : سه شنبه 26 / 10 / 1391 | نویسنده : زیبا

اوففففففففففففف چی بگم از این دخملعینک

آرنیکای عزیزم 21 دی ماه 9 ماهت هم پر شد و دیگه حسابی واسه خودت آدم شدیاخیال باطل

از 8 ماه و نیمگی(روز دقیقش رو شرمنده یادم نیست) 4دست و پای کامل میری و منو بیچاره کردیابله اینقدر دنبالت میدوم و هی میگم برو اونور...دست نزن...نکن...آییییمشغول تلفن

خلاصه دیگه هیچ وقت و نفسی برام نذاشتی...از اوایل 8 ماهگی بای بای و نی نای نای و دس دسی میکنیتشویق تا تی وی یه آهنگ شاد میزاره تند تند دستت خیلی خوشمل میچرخونی و خودت هم میگی نای نای...قربونت برم منماچ

عاشق ددری و هر کی وارد خونمون میشه میپری تو بغلش که مثلا ببرتت بیرون ولی حیف که همیشه ضایع میشی گلمی خودمم که به خاطر این آلودگیه مزخرف هوا نمیتون ببرمت پارک...خیلی گناه داری عشقم

صبحها که بابا آماده بشه بره سرکار تو تو تمام مراحل با روروکت میری دنبالش و لباس پوشیدنش رو نگاه میکنی(آخه آماده شدن بابات خیلی طول و تفصیل داره چشمک) و تا آخرین لحظه هیچی نمیگی اما همینکه درو پشت سرش میبنده و میره بیرون میزنی زیر گریه ههههههههه البته زودی خودت آروم میشی چون میدونی فایده ندارهمنتظر

عاشق تلفنی....مارو بیچاره کردی...هر کی زنگ میزنه باید بزاریم رو آیفون تاتو هم صداشو بشنویبه من زنگ بزن بعدشم میگی تلفن بدیم به تو که دکمه هاشو فشار بدیو و آنتنشو میل کنی و بعدش بکوبونیش زمینقهر

از اونجاییکه پاهات در اثر 4 دست و پا رفتن حسابی خشکی زدند تو خونه جوراب پات میکنم ولی متاسفانه یاد گرفتی جورابت رو درمیاری و بدبختانه میزاریش تو دهنت و زل میزنی به من و منکلافه

خلاصه که مادر بودن بسی سخت و نفسگیرهاوه

چکاپ 9 ماهگی...قدت 74(دکترت گفت قد بچه 11 ماهست!!!) ووزنت 10700(وزنت هم که ماشالااااااااا...)...3تا هم دندون خوشگل داری عزیزم...

دخملم بیا با هم رژیم بگیریم..به خدا دست و کمرم دیگه فلج شده از شستنتگریهدرسته که تپلی و بامزه و هر جا میریم همه دورت جمع میشند ولی به خدا منم گناه دارماااااااافسوس 

با همه این حرفا عشق اول و آخرمیییییییییی(البته بابا هم هستا ولی تو بیشترنیشخندقلب)




بازدید : 514 مرتبه | موضوع :
32
تاريخ : دوشنبه 20 / 9 / 1391 | نویسنده : زیبا

بلاخره گل دختره ما جمعه 17 آذر 91 صاحب اولین مرواریدش شد هوراااااااااااااااتشویق

فقط بدیش اینه که مامانشو گاز میگیره!!!نیشخند




بازدید : 359 مرتبه | موضوع :
31
تاريخ : شنبه 11 / 9 / 1391 | نویسنده : زیبا

آرنیکای خوشگلم سلاممم

اول اینکه خیلی خیلی ذوق زده ام چون چند روزه بهم میگی ممممممم(با فتحه)  نمی تونم بگم چقدر حس عجیب و قشنگیه  قبلا هم میگفتی ممم وببب وددد و گگگ و آآآآ و.... ولی الان ممممم رو کاملا هدفدار و به خود من میگی عشقمممم

همچنان منتظر دراومدن دندوناتم ولی خبری نیست که نیست  البته تو لثه های پایینت کاملا ٢تا دندون معلومه ولی نمیدونم چرا نیش نمیزنند تا از این خارش لثه راحت بشی

از هفته پیش اتاقت رو جدا کردم و شبا تو اتاق خودت تنها میخوابی   شب اولی که تو اتاقت خوابیدی و نصفه شب با صدای گریت اومدم پیشت دیدم انگشت کوچولوت تو دهنته و با تعجب داری به بالا نگاه میکنی ههههههههه هیچ وقت نصفه شبا اینجوری چشماتو باز نمیکردی ولی ظاهرا چون جات عوض شده بود تعجب کرده بودی عزیزم

روی ٤ دست و پات یه لحظه بلند میشی و میفتی یا وقتی نشستی یه پات رو یه وری میکنی تا بتونی ٤ دست و پا بری ولی هنوز موفق نشدی

دیروز هم تولد ١٥ سالگیه دایی بهداد بود...جالبه که تفاوت سن من و بهداد دقیقا مثل تفاوت سن اون با تو خوشگلم...

چکاپ ٧ ماهگی هم رفتیم و همه چی خوب بود. وزنت ٩٥٠٠ و قدت ٧٠...فقط از همون موقع آبریزش بینی پیدا کردی و هنوز خوب نشدی   زود خوب شو لطفااااا

خیلی عاشقتممممم نفسممممممم




بازدید : 385 مرتبه | موضوع :
30
تاريخ : شنبه 6 / 8 / 1391 | نویسنده : زیبا

سلام عزیز ترینمممممممقلب

دختر قشنگ مامان حالا 6 ماه و نیمه شده...خوردنی و شیرین...ماچ

از اول آبان تقریبا میتونی بدون کمک بشینی   و منتظرم ببینم کی میتونی 4 دست و پا بریمتفکر

از دندونات همچنان خبری نیست

خواب شبت خیلی بهتر شده خداروشکر و شبا کمتر بیدار میشی (چشم نخوریااااا)

اما مشکل بزرگ من اینه که خیلی به من و بابا وابسته شدی و پیش هیچکس راحت نمی مونی..قبلا با مامانی میموندی و اصلا گریه نمیکردی ولی حالا پیش اونم بیشتر از یک ساعت نمیمونی ...بقیه هم که دیگه هیچی...منم که رفته بودم باشگاه ثبت نام کرده بودم مجبورم بیخیال کلاسم بشم

عاشق خندیدن و قهقهه زدناتممم عزیزممممممم




بازدید : 367 مرتبه | موضوع :
29
تاريخ : جمعه 21 / 7 / 1391 | نویسنده : زیبا

آرنیکای عزیزم نیم سالگیت مبارک

٦ ماه از با تو بودن گذشت و حالا من با تموم وجودم تو رو تو لحظه لحظه زندگیم حس میکنمcupid smiley, heart smiley, animated smiley, animation smiley, cupid smiley

(فقط مامان جون چرا اینقدر نق نقو شدی)




بازدید : 401 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد