دنیای من و آرنیکا

پس از حدود 10 ماه!!!

سلام!!! بعد از حدود 10ماه غیبت دوباره اومدم سراغ وبلاگ آرنیکای خوشگلم.نمیتونم نبودنم تو این مدت رو توجیح کنم فقط امیدوارم از این ببعد زود به زود برسم و بیام آپ کنم .مخصوصا که ارنیکا حسابی بزرگ شده و شیرین عسل... اونقدر نبودم که نمیدونم چی بگم و از کجا بگم.تو این مدت آرنیکا 18 ماهگی رو پشت سر گذاشت و آخرین واکسن رو هم زد و خلاص شد فعلا .در ضمن تقریبا از 22 ماهگی دیگه پوشک نمیشه البته یه مدت طول کشید تا رو روال بیفته و از اون مهمتر دخترک ما 21 فروردین 93 دوساله شد و یه جشن تولد خانوادگی براش گرفتیم که خیلی بهش خوش گذشت. و همچنین با شروع سال 93 آرنیکا مهدکودکی شده .خیلی هم مهد و مربیش رو دوست داره.شاید به نظر خیلی ها شر...
12 خرداد 1393

اومدیم بعد از 2 ماه غیبت...!!!

اول سلام به همه دوستای مهربونی که من و آرنیکا لطف داشتند...میدونم غیبتم طولانی شده شرمنده... آرنیکای نازم روز به روز بزرگتر میشه و من اینو هر روز حس میکنم...این مدت سرمون شلوغ بود...البته نمیخوام آپ نکردنمو توجیه کنم ولی خب چه میشه کرد...گاهی واقعا با وجود شیطنتهای آرنیکا حس نوشتن ندارم...   نمیخوام غر بزنم ولی واقعا بچه داری اونم از نوع شیطونش سخته...حس میکنم دیگه اصلا مال خودم نیستم و شخصیت من الان فقط مامان آرنیکاست.ولی خداروشکر که یه دختر سالم و دوست داشتنی دارم.این روزا همش خسته ام.گاهی صبرم رو از دست میدم و بدجوری سر آرنیکا داد میکشم و دعواش میکنم و البته بعدش هم یجورایی پشیمون میشم چون هنوز خیلی کوشولوئه... &n...
28 مرداد 1392

خوشگلک من...

خوشگلکم سلام........ اولا نمیدونم چرا قالب وبلاگت پریده!!!!!!!!!!  حالا شاید این بانی خیر بشه و سر فرصت یه قالب جدید و بهتر بزارم... دوما که مثل همیشه عاشقتمهاااااااااااااااااا دیروز بعد از حدود یکهفته از شمال برگشتیم.هفته پیش تعطیلات خرداد بود و من و تو هم با مامانی و بابایی رفتیم شمال و روز بعدش هم بابا و دایی بهداد اومدند و روز بعدترشم هم مامان فروغ و اون یکی بابایی و عمو نوید هم اومدند پیشمون خلاصه حسابی دوروبرت شلوغ بود و بهت خوش میگذشت.3 چرخه ای رو هم که یکماهه پیش برات خریدیم رو بردیم و روز چند بار با بابا و دایی و عمو میرفتی سچرخه سواری.خیلی 3چرخت رو دوست داری خداروشکر.فقط تو شمال یه جا عین 3 چرخت دید...
20 خرداد 1392

هورا آرنیکا راه میره...

سلام دخمل نازممممممممم خوشگلم بلاخره روز ٢٩ خرداد در سن ١٣ ماه ٨ روزگی  رسما شروع کرد به راه رفتن اونم تو خونه مامانی ایناااا...با سرعت نور و همراه با نای نای...خیلی هم یکدفعه شجاع شدی گلم و تا نیفتی دستت رو به هیچ جا نمیگیری عسیسمممممم چتری هات رو هم خودم در یک اقدام ضربتی کوتاه کردم و به حرفای بابا هم هیچ توجهی نکردم  دیگه موهات نمیاد تو چشمای خوشگلت... دخترم کاش زودتز اوضاع خوابت بهتر بشه والا من به شهادت میرسم  فکرکن دیشب ساعت ١٠ خوابیدی مثلا ولی تا ساعت ١ هر یکربع بیدار شدی و گریه کردی...از ساعت ١ تا صبح هم هر یکساعت بیدار شدی و من کلا دیشب ٢ ساعت بشتر نخوابیدم...یعنی مغزم داره میاد تو دهنم ...
31 ارديبهشت 1392

13 ماهگی هم تموم شد...

سلام .... عشق من آرنیکای ناز نازی 13 ماهت رو هم تموم کردی و میشه گفت از روزی که یکسالت شده کلی تغییرات کردی!!! اولا که نمیدونم چرا اینقدر اوضاع خوابت به هم ریخته.شبا بیدار میشی و گریه میکنی و بغلت میکنم و همینطور که رو مبل نشستم توی بغلم میخوابی و تا میام بزارمت تو تختت دوباره بیدار میشی و گریه!!! خلاصه یه مدت پدرمو دراوردی...طوریکه شبا مجبور میشد یه پتو بندازم وسط اتاقت و 2تایی همونجا پیش هم میخوابیدیم که البته کمر من حسابی داغون شد و جامون هم تنگ بود البته خداروشکر یکمی بهتر شدی(دکتر بهت هیدروکسی زین داد و ظاهرا چند شبی که خوردی اثرش بدک نبود)ولی هنوزم مثل سابق نشدی و دوباره مثل نوزادیهات نصفه شبا شیر میخوری متاسفانه!!! چن...
28 ارديبهشت 1392

عکسهای آتلیه آرنیکا جونمممم

اینم عکسای خوشگل مامان در آتلیه کاکوش.فقط حیف که یه لبخند هم نزدی بلا.عکس گرفتن ازت خیلی کار سختی بود اما بازم عکسات خوشمل شدند عزیزمممم   ...
7 ارديبهشت 1392

تولد یکسالگی گل دخترم...

سلام عشقمممممممممم...بلاخره یکسال گذشت و آرنیکای ناز مامان حالا دیگه واسه خودش یه دخمل یکساله شده هورااااا... 4شنبه 21 فروردین آرنیکا جونم یکساله شد و ما شب جمعه براش یه جشن تولد مختصر گرفتیم.آخه دختر گلم دیدم هنوز خیلی کوچیکی و از ماجرا سر در نمیاری واسه همین با بابا تصمیم گرفتیم امسال تولدت رو جمع و جور بگیریم تا هیچ کدوم اذیت نشیم و به امید خدا سال دیگه برات تولد بزرگ با دوستای همسن خودت میگیریم... روی همدیگه 25 نفر بودیم...خانواده هامون و چندتا از دوستای مامان و بابا...تو هم دختر واقعااااااااا خوبی بودی و اصلا بدقلقی نکردی و خوش اخلاق بودی...کلی هم نای نای میکردی فقط حیف که تو هیچکدوم از عکسات یه لبخند هم نزدی!!!خیلی قصد تو...
26 فروردين 1392

فروردین 92 و آرنیکا...

سلام به دختر عسلمممم... بلاخره سال ٩١ هم بارشو بست و رفت و ماوارد سال ٩٢ شدیم.از خدا میخوام این سال جدید از همه نظر بهتر از سال گذشته باشه. امسال اولین سال تحویلی بودکه آرنیکای قشنگم سر سفره ٧سین ما حضور داشت و به عشق اون امسال قشنگترین ٧سین این چند سال رو چیدم. اینم آرنیکا و ٧سین:   بعد از سال تحویل عیددیدنی رفتیم خونه مامان فروغ و شام هم اونجا بودیم.آرنیکا جونم که جدیدا عاشق بچه ها و نی نی ها شده با دیدن پارمین دختر خاله ٤ ساله باباش ذوق کرده بود و میخواست بره بغلش ولی نمیدونست که اون طفلی زورش نمیرسه بغلش کنه فردای اونروز یعنی یکم فروردین عازم شمال شدیم.مامانی اینا چند روز زودتر از ...
18 فروردين 1392

سال 91 بدروددددددد...

امروز ٣٠ اسفند ٩١ و آخرین روز این سال دختر گلم... سال ٩١ واسه من سالی سخت و شیرین بود و بزرگترین اتفاق زندگیم یعنی مادر شدن و تولد آرنیکای عزیزم در این سال رخ داد... امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی و آرامش و شادی و پول واسه همگی باشه... آرنیکا جونم با تمام وجودم عاشقتم و از خدا میخوام سالهای سال من و تو و بابا حامد روزهای خوشی رو درکنار هم داشته باشیم و البته این آرزو رو واسه همه خانواده هایی که نی نی گولو ها دارند هم دارم... سال ٩٢ بر همه مبارکککککککککک... ...
30 اسفند 1391

بوی بهار میاد...

بوی بهار میاد و عید نوروز هورااااااااا دختر قشنگ مامان الان ١١ ماه و ٥ روزته و فقط ٢٥ روز دیگه تو فصل قشنگ بهار یکساله میشی    باورم نمیشه بلاخره این یک سال سخت و شیرین داره به سر میرسه خیلی وقته نتونستم بیام و وبلاگت رو آپ کنم   بزار پای بی حوصلگی خودم و شیطنت خودت اول بگم خیلی جیگر شدی و بانمک   از اوایل ١٠ ماهگی چون منو شدیدا گاز میگرفتی از شیر گرفتمت و الان فقط شیر خشک میخوری ...از اواسط ٩ ماهگی دستت رو میگیری و به میز و بقیه چیزا و سرپا وامیستی و راه میری...این ماه یکدفعه ٤ تا دندونت همزمان نیش زدند و الان ٨تا دندون داری کلماتی که میگی: عمی = عمه ابو= عمو و ال...
26 اسفند 1391